2015

بعضی از آدم ها انگار دارن ازم تغذیه میکنن.

2014

بعضی وقت ها حقیقت بدجوری میخواد بهم ضربه بزنه، ضربه که نه، خودم میدونم چیه. میخوام نادیده اش بگیرم، اما نمیذاره، انگار که خودم رو تو یه خونه زندانی کردم، و اون محکم در رو میکوبه، از بیرون، صداش خیلی محکمه، پشت سر هم در رو میکوبه، من یه اسپیکر برداشتم و صداش رو تا ته بردم بالا، اما باز هم صدای محکم در میاد، میخواد بهم بفهمونه، اما من خودم میدونم که قضیه چیه، فقط دارم وانمود میکنم لعنتی، میشه ولم کنی؟ ولم نمیکنه. در یه صورت ولم می کنه، که قبول کنم احمقم هستم، بلند داد بزنم من یک احمق هستم. اونموقع شاید بره، و هر ماه یک بار بهم سر بزنه، اما دیگه در رو محکم نمیزنه، چون میدونه من احمق هستم. اما من نمیخوام قبول کنم، اینکه هستم. دلم میخواد فقط نادیده ش بگیرم، تمام حقایق رو، بعضی وقت ها دوست دارم نادیده بگیرم. خیلی از حقایق رو، چون که لذت بخشه، اما اون نمیفهمه، هیچی از لذت نمیفهمه. بهش حق میدم، اون به من حق نمیده، بلند در رو میکوبه، میخواد هر جوری شده بهم خودش رو نشون بده، این یه ذره دردناکه برام. کاش میشد همه چی رو تغییر بدم. کاش خودم رو تو این خونه زندانی نمیکردم و میومدم بیرون بدون اینکه بترسم، کاش شجاع بودم، شاید بهم یه سیلی بزنه، محکم و صدادار، اما شجاع بودن بهتر از احمق بودنه. هرچند که لذت بخش نیست، اینکه قبول کنم من خیلی چیزهایی که فکر میکنم هستم رو نیستم، اینکه قبول کنم من فرد احساساتی ای هستم و اهمیت میدم که چرا من رو دوست نداری. چرا من رو ناراحت کردی، چرا قلبم رو خورد کردی با اینکه من دوستت داشتم. دارم وانمود میکنم که نیستم، که تو نیستی، که توام دوستم داری و دروغگو نیستی. اون حقیقت پشت در اما ولم نمیکنه.