نميدونم چرا هميشه خاطرات يك روز رو تو ذهنم مرر ميكنم كه بيام اينجا و ثبتش كنم اما بعد كه به اينترنت و بلاگفاي دوست داشتني دسترسي پيدا ميكنم واقعاً حوصله انجام اين كار رو ندارم. بنابراين با اينكه زمان زيادي گذشته اما الان ميخوام از سيزده بدر و اين چند روز بنويسم.

عرضم به خدمت وبلاگ عزيزم كه كل عيد رو جايي نرفتيم و مثل هميشه تا لنگ ظهر مشغول خواب بوديم، حتي مهموني ام نميومد كه كمي دلمون خوش شه، هرچند بنده به شخصه از مهمون متنفرم. به معناي واقعي كلمه، هروقت كه مهمون هايي هم خونه امون رو غارت ميكنن من يك جورايي ميپيچونم، يعني از اتاقم بيرون نميام مگر با كتك مادر كه مجبورم كنه برم باهاشون سلام و احوال پرسي كنم. خلاصه خدارو شكر اگه چر قصد مسافرت نكرديم اما مهموني هم نداشتيم. يك هفته خونه ي خواهر عزيزم بوديم و خب، بد نبود. بعدش كه به خونه اومديم و يادم نيست اصلاً چي شد و چطور گذشت، رسيد روز سيزده بدر، كه دو روز قبلش كل خانواده اعلام كرده بودن كه به هيچ عنوان سيزده بدر بيرون نميريم منم كه كاملاً اون هارو ميشناسم گفتم باشه شما راست ميگيد. و همونطور كه حدس ميزدم يه شب قبل سيزده بدر همه چيز آماده بود. كله پاچه! بله درسته، همه اشون دست به دست هم داده بودن و براي سيزده بدر كه فقط يك روز در سال هست كله پاچه درست كردن. نميفهمم كدوم يك از اون ها اين ايده رو تو ذهنشون انداخت. من حتي وقتي بوي كله پاچه رو ميشنوم. بو رو ميشنون؟ به هرحال هرچي، حالم بهم ميخوره و ترجيح ميدم حتي چشمم بهش نخوره. هرچند كه جوجه ام موجود بود. اما بنده از اونجايي كه خيلي بد غذا هستم حتي جوجه هم دوست ندارم اما به علت گشنگي زياد مجبور شدم يكم جوجه بخورم تا بلكه بتونم تا شب كه برميگرديم خونه كمي انرژي  اشته باشم. بعد از خوردن ناهار به سمت دريا رفتيم و انقدر كسل كننده بود كه فقط منتظر بودم تموم شه و برگرديم خونه، واقعاً از سيزده بدر متنفرم، خيلي هم متنفرم.  من نميخوام با كل فاميل بيرون برم و كلي عكس بگيرم، نميخوام، بايد كي رو ببينم تا خانواده اجازه بدن بمونم خونه؟ البته اين حرف رو فقط تو دلم و اينجا ميزنم چون اگه به مامانم بگم بايد همون لحظه به دستاي خودم خودم رو بكشم. يه ديكتاتوري هست تو خونه ما كه اگه خانواده خواستن برن بيرون، همه ي اعضاي خانواده بايد حضور داشته باشن، من چندبار اين رو نقض كردم و با اين كه حس سرخوشي بسيار براي خودم داشتم اما توسط مادر پشيمان شدم. خداوند خودش ما را عاقبت به خير كند. پونزدهم كه تولد سارا بود، با يك ساعت تاخير بهش تبريك گفتيم و اندكي كادو حقيرانه براش تهيه نموديم كه هنوز به دستش نرسيده. يادم نيست چندشنبه بود، فكر كنم چهارشنبه يا پنج شنبه كه رفتم پيش شايسته، از ساعت دو ظهر تا هشت شب انقدر حرف زديم و چرت و پرت گفتيم اما هنوز هم كه هنوزه حرف براي گفتن هست. فكر كنم اگه تمام حرف هاي دنيا تموم بشه ما دو نفر هنوز حرف هايي براي زدن به هم داريم. 

راسـتي.. گفته بودم از كنكور متنفرم؟ خب براي بار هزارم ميگم. من از كنكور متنفرم و الان يك فرد نااميدم كه هروقت نگاهم به كتاب ميوفته بالا ميارم اما با اين حال باز الان بايد برم درس بخونم چون فردا بايد برم مدرسه و امتحان بدم و باز پس فردا هم امتحان دارم. با اينكه كلي نمره مستمر از ما دارن بازهم مارو مجبور ميكنن از خواب شيرين خود بزنيم و بريم مدرسه. من ديگه بچه مدرسه اي نيستم چرا درك نميكنيد؟  بذاريد حداقل يكم حس بزرگ بودن بهم دست بده، هرچند كه ميدونم هنوز بچه مدرسه اي هستم تا از شر اين كنكور خلاص نشدم.  دارم چه غلطي ميكنم؟ برويم و اندكي درس بخوانيم. تا ديداري ديگر بدرود وبلاگ دوست داشتني من.