524

نتونستم کلاس رو تحمل کنم و اومدم خونه. 

523

سر‌کلاس بغضم گرفت و حس تنهایی، حس تنهایی دارم. کلی آدم دورمن اما حس می کنم تنها ترینم. دلم برای شایسته تنگ شده خیلی زیاد، دلم می خواد بغلش کنم، نه بغل نه دلم می خواد کنارم باشه. الان کلاس دارم و اصلاً حوصله هیچ چیز رو ندارم چون تا ۶ دانشگاهم و بعدش کلاس زبان و الان کاملاً خنثی هستم و دلم یک عدد شایسته می خواد. فقط شایسته می خوام. نه هیچ چیز دیگه ای. 

522

امروز‌ نرفتم کلاس زبان چون همه بچه ها گفتن نریم. بعدشم که هیچی مهمون داشتیم، آهان از اون بسکوییت های گرون مورد علاقه م خریدم و تموم شد انقدر که خوشمزه ست همشو تموم کردیم. همین دیگه، امروزم خیلی بی مصرف بود. کلاً روزای تعطیل همینه. الانم اگه خدا بخواد میخوام برم فیلم ببینم.

 

راستش دلم میخواد برگردم تلگرام ولی هروقت می رم یکی بدجور میرینه با حالم و ترجیح میدم نرم. یکی از دوستام، به اسم محیا، که الان چند مدتیه صمیمی شدیم، بعضی اوقات مود بدی می گیره و حس میکنه هیچکس دوستش نداره و اون شب حالش خیلی بد بود و من نمیدونستم بهش چی بگم واقعاً، من هیچوقت تو دلداری خوب نیستم. بعد که داشتیم حرف می زدیم میگفت می دونم که می گذره این حال منم و من بهش گفتم اگه نگذره چی؟ اگه آثار نسبتاً بدی داشته باشه چی؟ باید سعی کنی کلاً نابودش کنی این حس رو چون هر چند وقت یکبار داریش و اونم گفت مریم نمیدونم چی داری میگی من حالم خوب نیست بیخیال منم گفتم باشه خب، بعد از یک ساعت که آنلاین شدم دیدم یه ۲۰ تا پی ام برام فرستاده که با تفنگ رو من اسلحه گرفته و من رو به اینکه دارم بهش انرژی منفی میدم متهم کرده، حرفاش طولانی بودن که حال ندارم بنویسم و یادمم نیست درست اما من کلاً یک ویس ۳۶ ثانیه ای براش فرستاده بودم اما اون اندازه یک ساعت من رو قضاوت کرد. نمی دونم چرا آدمای اطراف من همیشه فکر می کنن من آدم منفی بافی هستم. در صورتی که همیشه فقط حقایق و واقعیت رو می بینم. بهش گفتم محیا درست شاید من اشتباه کردم اما نمی خواستم بهت انرژی منفی بدم فقط می خواستم بگم باید تلاش کنی این حست رو برای همیشه نابود کنی و اون باز اندازه دو ساعت بهم جواب داد و یه جوری با من حرف می زد انگار من دشمنشم؟ اونموقع انقدر اعصابم خرد شد که ترجیح دادم برم یچیزی بخورم بعد جوابش رو بدم، بعد در کمال آرامش جوابشو دادم و می دونید چی گفت؟ گفت چرا انقدر تهاجمی با من حرف می زنی من دارم عادی باهات حرف می زنم. باشه ممنونم. واقعاً من فقط می خواستم خوبی کنم نه چیز دیگه ای؟ بعدم بخاطر یه جمله من کلی عصبی شد و‌ گفت بیا فردا حرف بزنیم و من نفهمیدم چرا؟ پس بیخیالش شدم. واقعاً دیگه نمی دونستم چی بگم. همینطور که گفتم نمیدونم چرا همه فکر می کنن من یک آدم منفی بافم که تو زندگیم هیچ چیز مثبت نیست. واقعاً من اینطوری نیست. توی زندگیم تا جایی که تونستم و در توانم بوده سعی کردم بر اساس منطق حرف بزنم تصمیم بگیرم و زندگی کنم. یکی از دوستام دوران کنکور وقتی من گریه می کردم و می گفتم هیچی نخوندم به من امید الکی می داد همش و می گفت اشکالی نداره تو عالی ای تو می تونی، می دونم جز این نمی تونست کاری کنه اما صبر کنین، وقتی بهش می گفتم خواهش می کنم امید الکی نده همین که کنارمی بسه، می گفت وای تو چقدر منفی بافی. من؟ منفی باف؟ من توی زندگیم سه تا چیز بیشتر از همه هست، یک رویا، دو امید، سه منطق. اینا ازم آدم منفی بافی ساختن؟ هر آدمی تو یکی از دوره های زندگیش حال بدی داره و این عادیه. همون دوست بهم می گه الان خیلی تغییر کردی و مثبت تر فکر می کنی، نمی دونه من همونم فقط زیادی خسته ام. شاید یکم تغییر‌ کرده باشم فقط یکم اما من همونم.

فردا جمعه ست و ازش متنفرم، بعضی اوقات دلم برای جمعه می سوزه چون همه ازش متنفرن. ولی یچیزی، توییتر واقعاً روی اعصابه! چه ربطی به جمعه داشت نمی دونم، خواستم بگم کاربرای فارسی توییتر بیشتر از جمعه رو اعصابن پس به جمعه نگین رو اعصاب، یه مشت آدم هایی که تظاهر به روشن فکری دارن ولی حتی در روز یک دقیقه مطالعه ندارن و ۲۴ ساعت در توییتر مشغول خوندن توییت های هموطنان راجع به سیاست و اقتصادن. باشه شما عالی هستید، شما همه چی دانید، شما روشن فکرید، فقط کاش تو همه چی دخالت نکنید، مثلاً سلیقه من و بقیه دوستام، نمی دونم چرا همه این کاربران مثلاً روشن فکر حمله کردن به کی پاپر ها؟ شما کافیه سرچ کنی کی پاپ صدها توییت میاد که حاوی توهینه، آخه من نمی دونم به شما چه ربطی داره؟ اصلاً شاید یکی دوست داره کی پاپ گوش بده، شاید یکی حامد همایون، شاید یکی شجریان و هرکس دیگه ای، به شما چه سلایق بقیه؟ چرا واقعاً انقدر زور میزنن این افراد، کاش برن فقط راجع به سیاست و اقتصاد توییت بزنن و همچنان به فاز روشن فکریشون برسن و تو کار بقیه دخالت نکنن. به عنوان یک کی پاپر ۱۹ ساله، وقتی این توییت هارو می بینم اصلاً اهمیتی نمی دم فقط نگران مردم کشورمم که نگران همه جا هستن جز وضع واقعی کشور. نگران همه چی دان هایی که هیچی نمی دونن. واقعاً نگرانشونم. این یکی از کوچک یا شاید حتی بزرگ ترین دلایلی هست که ما جهان سومی هستیم. دخالت کردن در زندگی دیگران و سلایق دیگران و کار دیگران و اصلاً خود دیگران. اگه یکم خودمون رو می چسبیدیم الان وضع این نبود. اصلاً بیخیال کی پاپ. حتی همین مردم خودمون، آخه لعنتی به تو چه که کسی روزه می گیره یا نمی گیره یا چرا می گیره و چرا نمی گیره؟ هرکسی دوست داره روزه می گیره واقعاً نیازی به نصیحت و حرف های شما نداره این حرف هارو همه خودش از حفظه و هرکسی دوست داره روزه نمی گیره چون این که بخواد بگیره یا نگیره یک مسئله ایه که به خودش مربوطه. تمام شد.

521

وبلاگم در کمال تعجب فیلتر شد و مجبور شدم آدرسش رو عوض کنم. چه خبره؟

 

520

بذارین از اول هفته شروع کنم، شنبه که صبحش خواب موندم و دوتا از کلاس هام رو نرفتم، نمیدونم چرا در حد این دو درس انقدر اجحاف میکنم و یه هفته در میون می رم کلاسشون با اینکه انقدر شیرین هستن. عصرش اندیشه ۱ داشتم و میدونین درس عمومی با اینکه تخصصی نیست رو حتماً باید شرکت کنی چون یه مشت استاد عقده ای این درس هارو میگیرن، البته نمی دونم چرا برعکس همه دوستام که از این استاد عمومی که زنم هست نفرت دارن من دوستش دارم و بنظرم زن خوبیه، درست حضور و غیاب براش مهمه و نمره پژوهشی داره اما نمی دونم چرا همیشه سر کلاسش کلی فعالم بر عکس محدثه که ازش متنفره. نمی دونم این چه تصوریه که از زنای محجبه یا استادای درسای دینی و مذهبی دارن، فکر میکنن همشون یه مشت آدم فاقد شعور هستن در صورتی که نباید قضاوت کنیم. بنظرم پوشش ربطی به انسانیت نداره. راستش چند روز پیش که یه برنامه تو دانشکده بود و باید حتماً برای درس اندیشه ۱ شرکت می کردیم، وقتی برنامه تموم شد یکی از همین استادای محجبه زن به من و محدثه وحشتناک گیر داد. به من گفت تیپت خیلی پسرونه ست و من نمیدونستم از خنده کجارو گاز بگیرم، این از همون استاداست که ازش متنفرم، اصلاً از اولش که یبار رفتم سر کلاسش و درس دادنش رو دیدم انرژی منفی ای ازش گرفتم. ربطی به محجبه بودنش نداره واقعاً، فقط وقتی دیدم چطوری با دانشجوهاش برخورد میکنه، بازم میگم انسانیت ربطی نه به دین نه مذهب نه حجاب داره، ولی همه فکر می کنن باشه چون اون بی دینه عالیه، باشه چون اون دین داره عالیه. واقعاً چرا نمیتونیم انسانیت رو از این ها جدا کنیم؟

بعد از اندیشه فیزیولوژیک داشتیم نفرت انگیزترین درس دنیا، از هرچی نورون و سیناپس ِمتنفرم. سر کلاسش رسماً همه چرت می زنیم. البته من باید جزوه بنویسم ولی درحال چرت زدن جزوه می نویسم. استاد خیلی بی‌ نمکی هم داره که فکر می کنه خیلی با نمکه. فکرش‌ رو بکنین شنبه تا ۸ شب کلاس دارم و وقتی میرسم خونه رسماً یک جنازه هستم. یکشنبه هم تصمیم گرفتیم با محدثه بعد از سال ها کلاس روان شناسی اجتماعی که با عاشوری داریم رو بریم، دو جلسه بود سر کلاسش حاضر نبودیم و بعدم دوبار کلاسش کنسل شد و گذشت تا اون روز، قبلاً که می رفتم سر کلاسش حتی یک صندلی خالی نبود ولی این جلسه هیچکس جز نخاله های خودمون نبودن. استاد اومد و درس داد، یعنی راستش رو بخواین اصلاً درس نداد فقط به ما تکلیف داد، یه تکلیف بسیار سخت هم به ۲۰ نفر از نخاله های بیچاره داد که به انتخاب بقیه دانشجوها انتخاب شدن و خیلی تعجب آور بود برام ولی منم جزشون بودم! برام سواله کی اسم منو نوشته جز محدثه. بعدم گفت باید گروه تشکیل بدین و خب من ترجیح دادم تو گروه یکی از همکلاسی های دوست داشتنی به اسم مهسا باشم و میدونین بعدش پشیمون شدم چون یکی از پسرای کلاسمون که به شدت ازش نفرت دارم و م روش کراش داره تو گروهمون بود و من داشتم هیچ کاری می کردم چون برام مهم نیست خب باشه چیکار کنم. مهم اینه تکلیفم رو انجام دادم و براشون فرستادم البته بماند که ارائه هم داریم هر نفرمون تکی و خدایا، من نمی خوام من کلی کار دارم. باید جزوه های نا تمومم رو بنویسم چون این ترم اصلاً جزوه ننوشتم و اینکه باید پروژه آمار رو تموم کنیم، شاید باورتون نشه ولی اون پسره که ازش نفرت دارم تو این گروهمونم هست، همش بخاطر‌ م :(( خدایا. بعدم کلی تکلیف دیگه دارم و شنبه هم کنفرانس دارم که البته قبلاً‌ خوندم ولی باز کافی نیست هست؟ خب یکشنبه هم به هر سختی بود تموم شد. نه نشد، ساعت ۷:۵۰ تا ۹:۲۰ دقیقه کلاس زبان دارم و روزای فرده، البته این خیلی کوچیکه و‌ اتفاق خاصی نمیوفته که بخوام بازگوش کنم، میوفته؟ البته بگم سر کلاس کلی‌ می خندم ولی دوست ندارم دلایلش رو بگم. دوشنبه هم صبح باز برنامه داشتیم تو دانشگاه و فکر کنم اولین روز ماه رمضون بود؟ نه دیروز بود. عصرم کلاس معرفت شناسی داشتم، از این استاد خوشم میاد. آدم جالبیه. خلاصه امیدوارم خدا این ترم رو بخیر بگذرونه. در حال حاظر یک دانشجوی بدبخت بی پولم که کلی کتاب باید کپی بزنم و کلی جزوه باید بنویسم و کلی پول هست که باید بدم در حالی که پولی ندارم. فکرش  رو بکنین یکی از همکلاسی هام اینارو بخونه وای. مریم لفت د یونی. امیدوارم هیچکدوم از بلاگفا استفاده نکنن.

 

یه موضوعی هست که چند روزی ذهنم رو مشغول کرده، راجع به یکی از دوستامه که هر وقت به این موضوعات فکر می کنم میفهمم دوستم نیست از دشمن انگار بدتره. طوری با من رفتار می کنه انگار دشمنشم و فقط بخاطر منافع شخصیش با منه و اینکه نمی خواد تنها باشه. واقعاً درکش نمی کنم، خب چرا با من روراست نیستی؟ واقعاً بین دوراهی بدی هستم. نمی‌ دونم چیکار کنم. 

واقعاً راست می گن هیچوقت به هیچکس خوبی نکن، ۵۰٪ امکان داره که اون لیاقت کاری رو که براش انجام دادی رو داشته باشه.

519

فلش بک دو سال قبل :

وقتی که امتحان نهایی ریاضی داشتیم، سال سوم دبیرستان یادمه، من آبله مرغون داشتم همون ماه دقیقاً ولی اون موقع دیگه حالم کاملاً خوب شده بود، ماه رمضونم بود و بعضی روزا که امتحان آسون بود روزه میگرفتیم بعضی روزا که سخت بود روزه نمیگرفتیم (خسته بودیم خسته ) من سر امتحان ریاضی جوگیر شدم گفتم روزی که امتحان داریم روزه میگیرم شاید خدا کمکم کنه امتحانو بهتر بدم (سبک مغزی تا به کجا؟) خلاصه با دهن روزه رفتم سر جلسه امتحان، یعنی رفتیم، البته فقط من روزه بودم، امتحانو دادیم و انقدر سخت بود که همه جا بوی رید* مارو فرا گرفته بود، تا یه هفته این بوی لعنتی مگه قطع میشد! من بعد اون دیگه روزه نگرفتم آخه دیدم روزه هم کارساز نیست. امتحان رو که دادیم شایسته رگ شورشیش بیدار شد و گفت باید بریم اعتراض کنیم امتحان خیلی سخت بوده و در حد ما نبوده. خلاصه یه هفته دنبال بقیه دانش آموزا بودیم که امضا کنن برای اعتراض و یه متن نوشتیم و بازم با دهن روزه رفتیم جایی که برگه های امتحان نهایی رو تکثیر میکنن، هیچوقت یادم نمیره نزدیک بود مارو بیرون کنن ولی بازم رفتیم داخل با کمال پررویی و اونا راهنماییمون کردن که باید بریم آموزش و پرورش. بعدش باز رفتیم دم آموزش پرورش خودمون دوتا با بابای بیچاره شایسته، گفتن که کسی که به این چیزا تو آموزش پرورش رسیدگی میکنه نیست، شاید باورتون نشه ولی سه ساعت تو آفتاب و گرما منتظر موندیم و نیومد، آخرشم نامه رو دادیم به یکی از مسئولا که مطمئنم تحویلش ندادن. بعدشم رفتیم خونه و هیچ اتفاقی نیوفتاد. البته ما هرشب کابوس امتحان ریاضی میدیدم، من حتی گریه میکردم که کاش پاس شم (آخرش هممون پاس شدیم)

خواستم بگم، دلم حتی واسه اون دوران احمق بودنمونم تنگ شده.