534

آدما میگن از کسایی که رفتن خداحافظی کنین، اما اول نباید رفتنشون رو باور کنیم؟ من هنوز باورم نشده که تو رفتی. هنوز فکر می کنم هستی. فکر می کنم همش دروغه، مثل همه دروغات. فکر می کنم هنوز نفس می کشی، یجایی قایم شدی. برام سخته که باور کنم رفتی. به خاطر همین از وقتی فهمیدم رفتی هر چند دقیقه یک بار به خودم می گم "مریم اون رفته"، بلکه باورم بشه. اما کمکی نمی کنه، می دونم که یه مدت طول می کشه، بهت قول می دم به زودی باهات خداحافظی می کنم. اما من هیچوقت آدم خوش قولی نبودم. دلم می خواد برگردیم به روزی که با هم آشنا شدیم. بیشتر باهات حرف بزنم، بیشتر صدات رو بشنوم، بیشتر باهات خاطره بسازم. اون روزا روزای خوبی برای ما نبودن، هردومون بچه بودیم، الان هستیم. توام بودی. من  هیچوقت اون روزا رو فراموش نمی کنم. اصلاً هیچوقت تو رو فراموش نمی کنم. هیچوقت حرف هایی که بهم می زدیم. قیافه ت رو. ویدیو مسیج هایی که می فرستادی. عکسایی که واسه شایسته میفرستادی و اونم واسم فوروارد می کرد. البته مطمئنم اینو خودتم می دونستی. روزای خوبی بودن. البته اشتباهای زیادی کردیم تو دوستیمون. مثلاً از نظر من اینکه با دوستام آشنات کردم اشتباه بود، هر چند بعدش دوستای توام شدن اما خب من حسودیم می شد و دوست نداشتم با کسی جز من صمیمی باشی. دوست داشتم فقط دوست من باشی. اما مگه میشه؟ خوشحال بودی، البته راستش هیچوقت نفهمیدم تو کی خوشحالی، تو همیشه شوخی می کردی، ما رو اسکل می کردی و هیچوقت از مشکلاتت بهمون نمی گفتی. چرا هیچوقت نگفتی؟ چرا همه ش رو خودت تحمل می کردی؟ ما چه دوستایی بودیم که نمی تونستیم کنارت باشیم؟ من چه دوستی بودم؟ دوست دارم بدونم اون لحظه، قبل از اینکه چشمات رو ببندی و درد می کشیدی، به چی فکر می کردی؟ دوست دارم بدونم چرا اینکارو کردی. دوست دارم بیشتر ازت بدونم. دوست دارم بهت بگم دلم برات تنگ شده. دوست دارم بهت بگم همش بهت فکر می کنم. دوست دارم بهت بگم هنوز کادوهایی که برام خریدی رو دارم. از اون شبی که فهمیدم رفتی هر شب اون ساعت رو قبل خواب بغل می کنم. هیچوقت فکر نمی کردم به جز عروسک موقع خواب چیزی رو بغل کنم. ولی تو دیگه نیستی. برای هزارمین بار بهت می گم. باور نمی کنم. نه اینکه نخوام، برام سخته. خیلی سخته. آخرین مکالمه مون رو هیچوقت فراموش نمی کنم. گفتی با کسی که دوستش داری سر قرار بودی و من خیلی خوشحال و ناراحت بودم. هیچوقت یادم نمی ره آخرین جمله ای که گفتی رو. تو هیچوقت به خدا اعتقاد نداشتی ولی گفتی "ایشالله خدا کمک میکنه" اون لحظه برام عجیب نبود اما الان برام عجیبه. وقتی اون همه امید داشتی چطور تونستی اینطوری بری؟ حتی دیگه مهم نیست که چی شده نه؟ چون تو که دیگه نیستی. دونستن فرقی نمی کنه. هیچی تورو بر نمی گردونه. یادته همیشه تو اینستاگرام برام ویدیو میفرستادی؟ اما من هیچوقت اونارو نمی دیدم و فقط بعضی اوقات میدیدمشون. دلم می خواد برم تک تک اون ویدیوهای طنز بی نمک رو ببینم و باهاشون گریه کنم. ولی گریه م نمی گیره. می دونی چرا؟ چون هنوز حس می کنم هستی. انقدر به بودنت فکر کردم که اون روز عصر خوابت رو دیدم. خواب دیدم گفتی "من اسکلتون کردم چه خوب باور کردین" راجع به اون دختره گفتی، همون که باهاش قرار میذاشتی، گفتی که با هم بهم زدین. بعدش من گفتم "دلم برات تنگ شده" و تو دیگه جواب ندادی. می خوام ازت معذرت خواهی کنم که درست و حسابی کنارت نبودم. که یه سال به خاطر غرور مسخره ام باهات حرف نزدم. مهم نیست این وسط تقصیر کی بود، ما دوست بودیم و هیچوقت تو دوستی کسی مقصر نیست. اما بازم من اشتباه کردم، یجورایی گول خوردم گول خودم رو. ببخشید که فکر می کردم خوشحالی. ببخشید که نتونستم درست و حسابی کنارت باشم. ببخشید که وقتی داشتی به رفتن فکر می کردی کنارت نبودم. ببخشید که حالت رو نپرسیدم در صورتی که می دونستم افسرده ای. ببخشید که یادم رفت من نمی دونم تو کی خوشحالی و کی نیستی. ببخشید که نتونستم کاری کنم بمونی. من خیلی احمق بودم و هستم. فکر می کردم وقتی میگی دو بار خودکشی کردم و زنده موندم و بازم شاید انجامش بدم فکر می کردم جدی نیستی. من رو ببخش. بابت همه چی. امیدوارم هرجا هستی خوشحال باشی. تو لیاقتش رو داری. لیاقت خیلی چیزها رو که خودتم نمی دونی. من هیچوقت بهت انقدر فکر نکرده بودم و انگار این چند روز که رفتی بهتر تورو شناختم. من نتونستم درست قدر تورو بدونم و الان که رفتی فایده ای نداره نه؟ خیلی غم انگیزه، حتی از غم انگیزتر از فیلم های رمانتیکی که می بینم. یادته ماشین خریده بودی و 24 ساعته تو خیابونا گشت میزدی؟ یادته میگفتی با هرکی قرار بذارم باید گواهینامه داشته باشه. چقدر مسخره ت می کردم. راستی من امتحان شهریم رو امروز قبول شدم. فکر کنم زودتر از تو گواهینامه گرفتم. یادته هر روز عاشق یکی از همکارات میشدی و کله مارو باهاشون خورده بودی؟ من که یادم نمی ره. هیچی رو. یادم نمی ره و هیچوقت تورو فراموش نمی کنم. دلم برات تنگ می شه. خیلی زیاد، حتی بیشتر از روزایی که بودی و نبودی. راستی این یه نامه خداحافظی نیست. این یه نامه از حرف هاییه که دیگه نمی تونم بهت بزنم.

/نامه ای به تو، حرف هایی که دیگه نمی تونم به علیرضا بزنم.

تو این چند روز خبر مرگ دو نفر رو شنیدم، اولش پسر دادایی مامانم و بعدم علیرضا. نمی دونم چی بگم واقعاً. همه چی خیلی بده. حتی نمی دونم چه حسی دارم.

533

امشب اتفاقات خیلی خوبی افتاد، ولی مهم تر از اون، وقتی اومدم خونه بهم خبر بدی دادن، پسر دایی مامانم که جوونم هست فوت کرده و واقعاً ناراحت کننده ست، دوست نداشتم همچین چیزی رو اینجا ثبت کنم، درسته زیاد نمیشناختمش ولی ناراحتم. یه جورایی زیاد. دوست دارم از اتفاقات خوب امروز بگم اما این اتفاق نمیذاره. مرگ برعکس زندگی خیلی آسونه. زمان خیلی زود میگذره. کاش قدر همه لحظات رو بدونیم.

532

فارست گامپ فیلمی ساخته 1994 به کارگردانی رابرت زمکیس این فیلم بر پایه یک رمان ساخته شده و بعد از دیدن فیلم مایلم که کتابش رو هم مطالعه کنم چون از این به بعد من عاشق هرچیزی که مربوط به فارست گامپ هست هستم. واقعاً فیلم عجیبی بود، نمی دونستم گریه کنم یا بخندم، فارست گامپ یه پسر با آی کیو پایین که هیچکس باهاش دوست نمی شه و هیچکس باهاش حرف نمی زنه چون همه فکر می کنن اون احمقه اما سرانجام با یکی به اسم جینی دوست می شه. یک مدت که از دوستی اون با جینی میگذره میفهمه تو دویدن عالیه و وارد تیم فوتبال می شه و از دانشگاه فارغ التحصیل می شه. اینجا یاد اون اوایل فیلم میوفتم، وقتی که مدیر مدرسه اون رو به خاطر سطح آی کیو پایینش قبول نمی کرد. هیچکس فکرش رو نمی کرد اون بتونه فارغ التحصیل شه و وارد تیم ملی فوتبال شه، حتی من. بعد از فارغ التحصیل شدن اون وارد ارتش می شه و با یه شخصی به اسم بابا دوست می شه که آرزوش اینه که یه قایق بخره و بزنه تو کار میگو گرفتن، در واقع خانواده اش فقیر هستن و اون دوست داره با میگو گرفتن و موفق شدن تو این کار به اون ها کمکی کنه، بعدها از فارست هم می خواد تو این کار بهش بپیونده و فارست قبول می کنه. اما اون توی جنگ ویتنام کشته می شه. یه شخصیت دیگه هم هست که فارست باهاش تو ارتش آشنا می شه و بعداً حتی اون رو نجات میده. ستوان دن. فارست بخاطر نجات دادن جون چند سرباز مدال میگیره و البته یه مدت تو بیمارستان بستری می شه و اونجا مشغول بازی پینگ پونگ می شه و میفهمه تو این بازی عالیه و وقتی مرخص می شه اون رو به مسابقات ملی میفرستن و یه پینگ پونگ باز معروف می شه. بعد از اون تصمیم می گیره به قولی که به بابا داده عمل کنه و میره با پول هاش یه قایق میخره و میزنه به دل دریا، ستوان دن هم بهش می پیونده هر چند که پاهاش رو از دست داده و ویلچر نشین شده. اون ها روزها مشغول می شن اما میگویی نمی گیرین، بعدها یک طوفان اتفاق میوفته که تنها قایقی که ازش نجات پیدا می کنه قایق فارستِ، بعد از اون کلی میگو میگیرین و یه شرکت بزرگ میزنن و فارست تبدیل به یه میلیونر می شه هرچند فارست تصمیم می گیره تو خونه به چمن زدن با ماشین چمن زنی مشغول بشه. روزها میگذره و به جینی فکر می کنه. هر چند تو کل فیلم اسم جینی از زبونش نمی افته. روزها بعد جینی میاد و چند روزی پیشش میمونه و فارست ازش درخواست ازدواج می کنه ولی جینی صبح اونجا رو ترک می کنه. فرداش فارست وقتی میبینه جینی نیست باز شروع به دویدن می کنه و ساعت ها رو می دوه، فقط و فقط می دوه و کل شهرشون رو زیرپا می ذاره و از اون به بعد تصمیم می گیره فقط بدوه، چند سال می گذره، اون رو تو اخبار و روزنامه ها نشون میدن، مردی که 3 ساله که فقط داره میدوه، بعد از اون افراد زیادی باهاش شروع می کنن به دویدن، خبرنگارها جلوی راهش رو می گیرن و ازش می پرسن "دلیلت برای دویدن چیه؟" و اون فقط میگه "فقط دلم می خواد بدوم". وقتی به خونه برمیگرده نامه ای از جینی می بینه که ازش می خواد بره و اون رو ملاقات کنه و بر میگردیم به زمان حال چون کل چیزایی که تو فیلم نشون می داد خاطراتی بود که فارست گامپ برای کسایی که روی نیمکت کنارش می نشستن تعریف می کردن. اون حالا به ملاقات جینی اومده. اون رو ملاقات می کنه و میفهمه یک بچه داره به اسم فارست، هم اسم خودش. بنظرم این صحنه خیلی تکون دهنده ست، وقتی میفهمه اون پسر خودشه شوکه میشه و از جینی می پرسه "اون باهوشه؟" خیلی غم انگیز بود. اون و جینی ازدواج می کنن و جینی بخاطر بیماری ای که داره می میره. اون به تنهایی پسرش رو بزرگ می کنه. باید بگم من فقط عاشق این فیلم نشدم، عاشق شخصیت فارست گامپ شدم، برعکس همه فکر می کنم فارست گامپ خیلی باهوشه. اون شخصیت خوبی داره. برای اینکه آدم موفقی باشی حتماً نیاز نیست مسئله های فیزیک و ریاضی رو بدونی یا اینکه بتونی چیزهای عمیق رو درک کنی. فارست گامپ به ما نشون می ده که ربطی به آی کیو نداره، که این فقط یه محدودیت ساده ست که تو هر جور دلت بخواد می تونی اون رو کنار بذاری. نمی دونم چطوری توصیفش کنم. ولی اگه بخوای می شه. مطمئنم فارست گامپ هیچوقت به نتونستن فکر نکرد حتی وقت داشت می دوید، نمی دونم بخاطر اینکه آی کیو کمی داشت یا نه. فارست گامپ اونقدر خوش شانس نبود، اون خیلی کم جینی رو کنارش داشت، اون اینطوری به دنیا اومد، پس نمی تونیم اسمش رو بذاریم خوش شانسی. اون فقط انجامش داد. اون حتی واقعی هم نیست ولی مطمئنم اگه واقعی بود میتونست یکی از الگوهای من بشه، هرچند که همین الانش هم هست. اون واقعاً خودش نمی دونست انقدر راحت می تونه آدم ها رو تحت تأثیر قرار بده و زندگی چند رو نفر نجات داده. می دونم دارم طوری حرف می زنم که انگار یه شخصیت واقعیه اما کی گفته آی کیو سطح موفقیت شما رو می سنجه؟ خب در واقع نصف دنیا اما من الان می خوام همشون رو نقض کنم چون فارست گامپ خیلی موفقه. اون تو کارایی که انجام می داد عالی بود، دویدن، ارتش، پینگ پونگ، سید. اون یه میلیونره، چیزی که خیلی از ماها با آی کیو بالا نیستیم، اون به عشقش رسید، با یه بچه. نباید از بحث یعنی فیلم بیام بیرون، ولی حس می کنم معلومه چقدر این فیلم ساده روم تأثیر گذاشته که راجع بهش اینهمه نوشتم. وقتی فیلم می بینم حتی اگه مزخرف باشه کلی حرف راجع بهش دارم هرچند که یه منتقد نیستم اما دلم می خواد برعکس احساساتم نظراتم رو خالی کنم پس زنگ میزنم به الناز سه ساعت راجع بهشون حرف می زنم یا اینکه اینجا یه چیزی می نویسم. ولی خوشحالم که این فیلم رو دیدم، خیلی زیاد.

یه سریال جدید رو هم شروع کردم به اسم پیکی بلایندرز که رسماً به خاطر کیلین مورفی شروع به دیدنش کردم اما خب فکر نکنم پشیمون شم. راجع به یه گروه خلافکاره که خودمم چیز زیادی ازش نمی دونم چون فقط یک قسمتش رو دیدم. کیلین مورفی خیلی جذابه و حس می کنم دارم باهاش وارد یه رابطه احساسی یک طرفه می شم. دارم کل فیلم هایی که توشون نقش آفرینی کرده رو دانلود می کنم، می دونم زده به سرم، اما همونطور که خیلی جذابه بازیش هم عالیه. یه انیمه جدید هم دارم می بینم که اسمش رو حتی یادم نیست و خیلی عجیب غریب بود. قصد دارم ادامه مای هیرو اکادمیا رو ببینم اما حتی نمی دونم تا قسمت چند دیدمش، دوست دارم از اول شروع کنم به دیدنش اما فصل یک و دو یکجورایی خیلی رو اعصابم هستن. فصل سه مورد علاقه منِ که هنوز نفش رو ندیدم. دلم برای پشت سر هم انیمه دیدن تنگ شده.

راستی باز آزمون شهریم رو رد شدم. یه جورایی گواهینامه گرفتن داره می ره رو اعصابم.

531

قرار بود بیشتر بمونیم اما به خاطر یه سری دلایل زودتر برگشتیم، برمیگردم به روزی که رفتیم شیراز، دوشنبه، فردا عصرش با شیدا قرار گذاشتیم و بنده خدا هزارتا اپشن جلوم گذاشت که کجا بریم و من چون زیاد بیرون نمی رم واقعاً درست نمی دونم چطوری باید خوش گذروند؟ رفتیم باغ ارم و خب خیلی خوشحال بودم که برای اولین بار یکی از مهم ترین آدم های زندگیم رو از نزدیک می بینم، آشنا شدن من و شیدا برمیگرده به خیلی قبل که اونموقع حتی یک درصد فکر نمی کردم انقدر صمیمی شیم. یجورایی با عکساش فرق داشت و خیلی خوشگلتر و باحال تر بود. تو باغ ارم یه چرخی زدیم و بعدش رفتیم شهربازی و یه چندتا وسیله رو امتحان کردیم که خب خوب بودن. بعدش رفتیم یجا که غذا بخوریم و من رسماً ساعت 11 برگشتم خونه. البته پیتزایی که خوردیم واقعاً خوشمزه نبود و واقعاً پولمون رو حروم کردیم که بیخیالش. پشیمون شدم چرا نرفتیم اون رستوران چینی. و اینکه خیلی خیلی خیلی خوش گذشت طوری که هرچقدر بگم کمه. شیدا واقعاً دوست خوبیه، شاید قبلاً خیلی دوستش داشتم اما الان بیشتر دوستش دارم. فکر نکنم تو زندگیم کسی من رو انقدر سوپرایز کرده باشه که اون کرده. خیلی دوستش دارم. خب قرار بود بیشتر بمونیم اما نشد و دیگه نتونستم آیدا رو ببینم و یه جورایی بخاطرش خیلی ناراحت بودم اما خب. حتی نمی خوام بهش فکر کنم. بعد از اون رفتیم سپیدان و کلی روستا و شهرای دیگه. همچنین سی سخت که فکر کنم یکی از شهرای کهکیلویه و بویراحمد باشه؟ و واقعاً یکی از قشنگ ترین شهرهایی بود که دیدم. یه چشمه ام داشت که کلی ازش عکس گرفتم. قرار بود دریاچه ای که اونجا بود رو هم بریم که دیگه شب شد و نشدو بعد از اون رفتیم یاسوج و ... برگشتیم الان. بد نبود و خوش گذشت. البته اگه شیدا رو نمی دیدم خوش نمی گذشت. خوشحالم تونستم حداقل اون رو ببینم. مسافرت خیلی کوتاهی بود درکل، مخصوصاً واسه منی که تا الان هزاربار شیراز رفتم یجورایی تکراری بود اما راستش هربار که می رم شیراز فقط می خوابم و هیچوقت اونقدر نگشتم و با شخص خاصی بیرون نرفتم.

اولین کاری که کردم وقتی رسیدم خونه اینکه بقیه فصل دو kakegurui رو دیدم و تموم شد. نمی تونم بگم این انیمه فوق العاده ست اما می دونم که شخصیت یومکو فوق العاده ست، مطمئنم اگه همچین شخصیتی رو نداشت این انیمه انقدر محبوب و معروف نمی شد. یه کاراکتر که تو انیمه ها کمتر دیده نمی شه ولی یه سری چیزها اون رو خیلی خاص کردن، مثلاً اینکه هیچ وقت نمی فهمم تو ذهنش چی می گذره؟ واقعاً فقط عاشق قماره یا اهدافی هم داره؟ و اینکه موقع قمار کردن بیشتر رو بقیه زوم میشه تا یومکو و من بعد از دو فصلش هنوز نتونستم درست بشناسمش. ولی فکر کنم همینه که اون رو جذاب کرده. قضیه چیه یه انیمه می بینم کاملاً واردش می شم؟ منظورم اینه جوری شیفته ش میشم انگار یکی از کاراکترهام. خب یه دوتا انیمه دیگه هم دانلود کرده بودم با نت شبانه داداشم که واقعاً مزخرف بودن، یکیش رو بزور دیدم اون یکی رو هم الان یه قسمت درمیون دارم می بینم. یادم باشه دیگه انیمه عاشقانه دانلود نکنم چون واقعاً به سلیقه من نمی خوره. البته نمی شه انکار کرد که ربطی به ژانر نداره و من تو همه ژانر ها می بینم و حتی بعضی اوقات ژانر های مورد علاقه ام از توشون افتضاح در میاد.

نمی دونم چرا حس می کنم دارم همه دوستام رو از دست می دم. یه حس بدیه که یجورایی هم خنثی هستم هم بخاطرش ناراحتم. با تنها کسی که حرف می زنم محدثه ست اونم بخاطر اینکه اون همیشه یه حرفی برای گفتن با من داره. دوست دارم به الناز زنگ بزنم و مثل اون روز که یک ساعت با هم حرف زدیم باهاش حرف بزنم و همه چی رو بریزم بیرون.

530

اون روز به مامانم گفتم مامان می خوام برم کلاس نویسندگی و شوکه برانگیز بود که گفت برو چون من اون حرف رو کاملاً یهویی و بدون فکر زدم و منتظر بودم اون باهام مخالفت کنه و منم دعوام شه باهاش و بعد برم تو اتاق و در رو بهم بکوبم و شام نخورم اما هیچ چیز اون طور که فکر می کنیم نیست حداقل برای من. وقتی اون حرف رو بهش زدم صرفاً بخاطر این بود که واکنشش رو ببینم ولی الان که بهش فکر می کنم چیز بدی نیست، نویسندگی. یعنی اینطوری نیست که من الان کلی ایده تو ذهنم باشه و فقط منتظر یه قلم و دفتر باشم نه، تو غیر منطقی ترین شرایط یه چیزهایی به ذهنم می رسه که وقتی شروع به نوشتنشون میکنم و بقیه میخوننش میگن واو عالیه و خب من فکر می کنم اگه نتونم حرف بزنم چرا نتونم بنویسم؟ راستش از خیلی وقت پیش ها چند نفری تو بلاگفا بهم گفتن خوب می نویسی اما خاطره نویسی رو که همه توش خوبن، یعنی تا جایی که می دونم باید باشن چون چیزی نیست که توش نیازی به استعداد داشته باشی. من تا همین پارسال اصلاً چیزی به اسم نوشتن به ذهنم خطور نمی کرد و واسه دوستام به سرگرمی یچیزهایی می نوشتم تا بخندیم یا ناراحت شیم و خب چند نفرشون بهم گفتن قلمت خوبه، تو طنز نوشتن خیلی خوبی، تو اینطوری و اونطوری نوشتن و بلا بلا بلا خوبی، منم خب خر ذوق می شدم. بعد ها سعی کردم بنویسم اما مغزم میگفت اخطار اخطار ما بیشتر از این نمی تونیم، یجوری بود که نمی تونستم برم جلو، نه ایده ای بود نه چیزی، تا اینکه فهمیدم برای نوشتن نیازی به تلاش نیست، چیزی که باید به ذهنت بیاد با تلاش کردن نمیاد، فقط کافیه یه گوشه بشینی، هیچ کار خاصی نکنی، حتی ممکنه تو ماشین باشی، ممکنه سر کلاس باشی، با دوستت در حال حرف زدن باشی، اون ها هر موقع بخوان میان و تو باید سریع اونارو یجا بنویسی، محیا و الناز اولین کسایی بودن که منو به نوشتن تشویق کردن، فکر کنم گفته بودم الناز واسم یه دفترچه خرید برای تولدم تت شعرامو توش بنویسم نه؟ ولی خب چیز زیادی هم توش ننوشتم، دلم می خواد واسه تولدش بهش بدم اونو اما می دونم پر نمی شه چون ذهنم اونقدر یاری نمی کنه و یجورایی من انقدر تنبلم که اهل یادداشت کردن نیستم. الان که میگذره از اون وقت ها، تقریباً می دونم می خوام چیکار کنم، اینطوری نیست که چون بقیه بهم گفتن تو قلمت خوبه می خوام بنویسم، بخاطر اینکه من تا ننویسم نمی تونم خالی شم، از احساساتم، از چیزهایی که می بینم، من هیچوقت تو حرف زدن مستقیم خوب‌ نبودم پس غیر مستقیم حرف زدن بهتر نیست برام؟ البته هنوز کارهای زیادی هستن که دوست دارم انجام بدن و کتاب نوشتن فقط جزیی از اوناست و همشون نیست ولی الان، فکر می کنم که من واقعاً چیزی که می خوام رو پیدا کردم، از همون موقع که رمان ها و فن فیک های چرت و پرت می نوشتم. کتاب خودم رو نوشتن چیزیه که می خوام واقعاً امتحانش کنم، صرفاً نویسندگی و نویسنده بودن هم نیست. نمی دونم حتی اگه یه روزی یه کتاب یا رمان یا هرچیزی بتونم بنویسم بازم بشه بهم گفت نویسنده، کلمه واقعاً مقدسیه و هرکسی نمی تونه اون رو بگیره حتی کسایی که کتاب هایی رو نوشتن و خب منم. شاید هیچوقت یه کتاب ننویسم ولی خوشحالم که الان می دونم چی میخوام، تو چی خوبم، شاید هیچوقت نتونم بهش برسم ولی بازم خوشحالم. بعضی از آدم ها حتی نمی دونن تو چی خوبن و من پیشرفت خوبی داشتم نه؟ شاید تو ۲۰ سالگی باز هدفم تغییر کنه ولی الان وضع همینه.

اومدیم شیراز و تا چند روز اینجاییم، قراره دوتا از مهم ترین آدم های زندگیم رو ببینم و بخاطرش خیلی خوشحالم. 

529

ولی من هیچوقت کم نمیارم. خوابم نمی بره اصلاً با این که فردا باید صبح زود بیدار شم، البته فردا چیه دیگه همین یه چند ساعت دیگه می شه. خودمم نمی دونم قضیه چیه چون همش دارم خمیازه می کشم اما خب خوابم نمیبره و مردم از بس راجع به چیزای مختلف مزخرف فکر کردم. الانم دارم تست تایپ انجام می دم و خمیازه می کشم و به این فکر می کنم که تایپیست بودن بهترین شغل برای من نیست؟ یعنی تابپ کردن درسته یه استعداد نیست ولی من توش خوبم. چرا خوابم نمی بره؟

حرفای زیادی هست، مثلاً برگردیم به چند روز پیش، وقتی که تازه از خواب بیدار شده بودم و خیلی گیج و منگ بودم و مثل همیشه وارد شبکه های مجازیم شدم و صد البته واتس اپ و حدس بزنین، تو گروه اعلام کردن یکی از درس هایی که من خیلی استرس داشتم برای پاس نکردنش نمره ش رو زدن و حدس بزنین، من پاس نشدم، یعنی دقیقاً وقتی که می خواستم برم چک کنم محدثه بهم گفت، دستش درد نکنه واقعاً، از اونجایی که پسورد من رو داره از خودم سریع تره. به هرحال داشتم می نوشتم، حس خاصی نداشتم اصلاً، فقط ناامید شدم چون از این درس متنفرم، آمار، آمار نفرت انگیز. اعتراض زدم و راستش می خواستم ایمیل بزنم چون این استادمون خیلی گمنامه و هیچکدوم حتی ازش یه شماره هم نداریم و ایمیل هاشم که هیچوقت جواب نمیده اما من مصمم بودم ولی وقتی متنی که می خواستم ایمیل کنم رو برای شایسته و محدثه فرستادم و سه ساعت بهم خندیدن کلاً پشیمون شدم و گفتم به درک. مطمئنم من رو قبول نمی کنه و مجبورم ترم بعد اگه باز درسش رو گرفتم با خجالت بخاطر اون متن طنز برم سر کلاسش. خب چیکار کنم من تو نوشتن متن های طنز عالی هستم حتی اگه سر پاس شدن درسی باشه که ازش متنفرم. از این استاد متنفرم، مارو مجبور کرد اون کار عملی و وقت گیر رو انجام بدیم و بعد به هیچکدوم از بچه های کلاس نمره نده؟ خب استاد از همون اول تکلیف مارو مشخص کن، این درس چون سه واحدی بود یک واحدش در واقع عملی بود اما مثل اینکه همه ما گول خوردیم جز اونایی که خودشون رو درگیر یک کار عملی مسخره نکردن. اول ترم به ما گفت این کار عملی 10 نمره داره و من اونموقع کجا و الان کجا. نمی خوام بهش فکر کنم چون فکر کردن بهش نفرت انگیزه، اینکه تمام درسات رو نوزده هیجده بشی و آمار رو هشت واقعاً خیلی مسخره ست یعنی خودم می تونم یک ساعت به کارنامه ام بخندم. من فقط تو ریاضی خوب نیستم پس بذارین تو چیزی که خوب هستم پیشرفت کنم. اگه یه درس تخصصی بود، مثلاً اگه روان شناسی اجتماعی رو که خیلی واسش استرس دارم و کلی تحقیق و تکلیف واسش بردم رو 10 بگیرم درک می کنم چون امتحانش یک غول بود و اینکه یک درس تخصصیه لعنتیه ولی آمار؟ راست میگن هرچیزی رو که کوچیک بشماری درواقع بزرگه. خودمم نفهمیدم. همچین چیزی گفتن واقعاً؟ واقعاً چرا راجع به یه درس مزخرف و یه استاد مزخرف انقدر نوشتم. ارزشش رو نداشت.

فردا امتحان شهری گواهینامه دارم در صورتی که اصلاً تمرین نکردم، وقتی می گم اصلاً نباید اون روز که با خواهرم و شوهرش رفتیم بیرون از شهر رو حساب کنیم و ماشین رو دادن من برونم اصلاً حساب کنیم چون امتحانم بیرون از شهر نیست تو خود شهره و ازم می خوان کارای عجیب غریبی انجام بدم. از نظر من عجیبه خب. البته بار دومم که میرم امتحان می دم و یبارش رو خواب موندم و جای امید هست نه؟ ولی اوندفعه که خواب موندم کلی امید داشتم و می گفتم امکان قبولیم بالاست چون روز قبلش با مربیم که بعضی اوقات بخاطر خنگ بازی هام می خواد منو کتک بزنه کلی تمرین کردم، تو ظهر، تو گرما، درسته که کولر روشن بود، اما بازم ظهر بود. یکم امید داشتم، اما الان؟ بیخیال. امید چی هست؟ اصلاً مهم نیست، بازم برای زدن رکورد یکی از فامیل هامون که تا الان 20 بار امتحان داده وقت زیادی دارم، واقعاً مسخره ش نمی کنم اما دارم می گم تحسینش می کنم اگه من جای اون بودم کلاً بیخیال گواهینامه گرفتن می شدم بنظرم اگه دنبال جمع کردن پول هاش می بود این مدت میتونست یک راننده برای خودش بگیره. کاش می تونستم این توصیه رو بدون اینکه ازم ناراحت بشه بهش بگم فکر کنم به کارش بیاد. یعنی خودمم اگه 20 بار امتحان بدم بازم به فکر راننده گرفتن میوفتم؟ خب من همین الانم به فکرشم با اینکه عاشق رانندگی کردن هستم اما راستش امکان گواهینامه گرفتن برای من حتی بعد از 30 یا 40 یا 50 بار بیشتره تا جمع کردن پول هام و گرفتن یک راننده. دومی یجورایی غیر ممکنه.

این مدت فیلم های زیادی دیدم و اگه بخوام یه تاپ فایو از فیلم هام بنویسم باید بگم وجود ندارن. نمی دونم تو دنیای کتاب خون ها هم نصف کتاب هایی که می خونن مزخرفه؟ یعنی منظورم اینه همه کتاب ها که عالی نیستن اما حس می کنم تشخیص کتاب های عالی از افتضاح راحت تره. چون من حتی وقتی فیلم های عالی هم می بینم یچیزی کمه. شاید باید به جای فیلم باز شدن کتاب خون می شدم نه. اینطوری نیست که از کتاب خوندن متنفر باشم راستش کتاب های زیادی هستن که باید به عنوان یک روان شناس و آدم عادی بخونم ولی حس می کنم حتی اگه یه نویسنده بشم نمی تونم کتاب خون خوبی بشم. حتی بعضی چیزایی که به ذهنم می رسن بعد از خوندن یه کتاب نیستن در واقع بعد از دیدن سریال ها و فیلم ها و گوش دادن به موسیقی هان. شاید باید کتاب خوندن رو هم امتحان کنم. ولی تاحالا آدمی ندیدم که هم کتاب خون باشه و هم یه فیلم باز. به کسی که زیاد فیلم می بینه میگن فیلم باز دیگه؟ کاش مثل اوتاکو ها یه اسم داشتیم. البته درسته اوتاکو هستم اما به عنوان کسی که انقدر فیلم های مزخرف و عالی می بینه یه اسم دیگه می خوام. چی دارم می گم؟ از کجا به کجا می رسم. ولی فیلم In the mood for love یه فیلم عاشقانه محشر بود و هرچی فیلم عاشقانه مزخرف که قبل از تر این دیده بودم رو شست رفت. موسیقی متن عالی، نمایشنامه عالی، دیالوگ های عالی و بازی عالی، البته می تونم اعتراف کنم نصف دلیلی که عاشق این فیلم شدم بخاطر موسیقیش بود، یجوری که تورو ذوب می کنه، مغزت رو سلاخی می کنه. شیگرو اومه بایاشی چطور تونست همچین چیز خارق العاده ای بسازه؟ وقتی بهش گوش می دم کلی چیز میاد تو ذهنم، کلی ایده و.. . ولی خب حس می کنم برای منتشر کردنشون باید حق کپی رایت داشته باشم. البته چیزای عالی ای هم نیستن و ترجیح می دم تو همون ذهنم بمونن.

داره ساعت 5 می شه. زود می گذره. فکر کنم بعدها وقتی که این پست رو بخونم کلی بخندم.

528

داره ۲۰ سالم میشه و راستش من اصلاً شبیه ۲۰ ساله ها نیستم. ولی بهش که فکر میکنم وقتی ۱۹ سالم بود بودم؟ یا ۱۸ و ۱۷؟ اصلاً مگه چطوری ان؟ طور خاصی هستن؟ مهم اینه که خودمم حتی اگه آدم خاصی نباشم.

527

استاد یه تحقیق اختیاری داده و از اونجایی که من رسماً این امتحان رو گند زدم دارم انجامش میدم و لعنت بهش خیلی حوصله سر بره تا الان صد تا مقاله دانلود کردم و هیچ کدوم به کارم نیومدن دستام یخ زدن از بس تایپ کردم گاد. دلم می خواد خیلی غر بزنم. می ترسم برم تو سایت و ببینم نمره هارو زدن اما دلم می خواد برم و ببینم با اینکه می دونم با دیدن نمره هام ناامید میشم اما باز هم باید بدونم مگه نه؟

امروز از ساعت 5 صبح خواب بودم تا همین یک ساعت پیش یعنی ساعت 6 چون مهمون داشتیم و من از اتاق نیومدم بیرون و فقط خوابیدم کلی هم خواب چرت و پرت دیدم اما هیچی یادم نیست مثل همیشه، واقعاً خستمه، ناهار هم نخوردم و طبق معمول مامانم داره غـر میزنه چرا ناهار نمی خوری؟ اما خودمم می دونم که نمی خورم تا دیگه شام چون اگه الان ناهار بخورم دیگه نمی تونم شام بخورم و با این حساب می تونم هر دوش رو با هم بخورم. منظورم اینه یه شام بزرگ بخورم. شام بزرگ دیگه چیه؟ بیخیال.

برم ادامه مقاله هارو تایپ کنم.

526

راستش نمیدونم، چرا ما اینطوری ایم؟ هممون منتظریم یکی بیاد، یکی بیاد به ما کمک کنه، یکی بیاد مارو بغل کنه، یکی بیاد بگه همه چی حل میشه؟ از یه جایی به بعد حتی یه لشکرم باشن نمیتونن هیچی رو درست کنن جز خودت، در اصل همیشه خودت میتونستی ولی تو همش منتظری یه نفر بیاد و تورو نجات بده، شاید شاهزاده سوار بر اسب سفید اما به صورت مدرن و غیر مستقیم تر. تو اگه میدونستی و منم همینطور، ما اگه میدونستیم کسی نیست که مارو بهتر از خودمون بشناسه، کسی جای ما به بدنمون دستور میده؟ کسی جای ما نفس میکشه؟ کسی جای ما فکر میکنه؟ هیچ دوستی، هیچ خانواده ای، هیچ روان شناسی، اونا میتونن بهت راه رو نشون بدن ولی تو کسی هستی که راه درست رو تشخیص میدی. پس بیا از این به بعد منتظر کسی نباشیم و خودمون بریم، ما دو تا پا داریم، حداقل بهتر از یکیه نه؟ حتی اگه یکی داشته باشیم و نداشته باشیم باز هم نمیتونه مارو نابود کنه. از این حرفای مثبت و انرژی بخش متنفرم ولی این زندگی واقعیه لعنتی. منتظر کسی نباش‌. تو برای بلند شدن نیاز به دستای کسی نداری.
اگه با دستای بقیه بلند شی همون دستا میتونن تورو بکشن و یا بهت بیشتر کمک کنن‌ یا حتی تورو کنترل کنن اما خود تو نیازی به معتاد شدن به اشخاص دیگه نداره. از کنارشون رد شو، مطمئن باش وسط جنگم که باشی بلند نشدن بهتر از اینکه پشت بقیه قایم شی و راحت بلند شی. حتی اگه شکست بخوری، بهت تبریک میگم تو پیروزی. هیچوقت تو زندگیت منتظر اومدن یه فرشته نجات نباش، چون ممکنه به خودت بیای و ببینی کل زندگیت رو در انتظار بودی.

-

حس میکنم خدا یکی از تابستون های من رو ضبط کرده و هر تابستون همون رو پلی می کنه؟ آخه مگه میشه انقدر شباهت یکجا؟ یک جورهایی خسته شدم. ولی بیخیال. کلی فیلم دیدم این جدیداً Memories of murder, A tale of two sisters, Merry Shelly, Sunny و .. چندتا دیگه هم دانلود کردم که هنوز ندیدمشون. از بین این فیلم ها خاطرات یک قتل و سانی و داستان دو خواهر رو بیشتر از همه دوست داشتم واقعاً منو میخ صفحه لپ تاپ کردن. البته سانی بیشتر نوستالژیک بود و به اندازه اون دوتا تأثیر گذار نبود ولی من باز هم دوستش داشتم. همیشه عاشق این ژانرم. چندتا سریال هم دیدم که همشون مزخرف بودن. شایسته گفت از زمستون میگه بیا تابستون گیم او ترونز ببینیم و خب اون داره میبینتش الان منم دیشب یه قسمتش رو دیدم و میدونم نباید از روی یک قسمت قضاوت کنم ولی این همون چیزی بود که میگفتن؟ نمیدونم من اینطوریم که وقتی از یه چیزی زیاد تعریف می شنوم انتظار یک شاهکار واقعاً شاهکار دارم ولی خب نمی دونم شاید باید دو سه قسمت دیگه ام ببینم؟ اما فکر نکنم چون به مزاج من خوش نمیاد همچین سریال هایی. پس بهتره بیخیالش بشم.

چند روز پیش با شایسته رفتیم بیرون، دقیقاً یه روز بعد از تموم شدن امتحانات، آهان دو تا از نمره هام رو زدن و نمی خوام راجع بهش حرف بزنم. رفتیم یک کافی شاپ و کلی حرف زدیم دلم براش خیلی تنگ شده. اونجا چند از دوستای دبیرستانم که هردومون ازشون خوشمون نمیاد رو دیدیم و ... بهتره وبلاگم رو کثیف نکنم و راجع بهشون ننویسم.

دیگه چیزی ندارم بنویسم ولی شاید هم چیزهایی باشه ولی حوصله نوشتنشون رو نداشته باشم نه؟ آهان مثلاً اینکه گوشیم رو فروختم و الان مامانم یکی از گوشی های درب و داغونش -البته دارم بی انصافی می کنم اونقدر درب و داغون نیست- رو بهم داده و فعلاً بدون گوشی به سر می برم و حالمم خیلی خوبه. چند روز پیش حتی تصمیم گرفتم گوشی نخرم اما خب ترسیدم که با پولی که گیرم میاد چیکار کنم؟ پس همون رو می خرم. منظورم از همون گوشی هست. تو این پروسه گوشی خریدن مبینا خیلی کمکم کرده ولی خب نمی دونم چی بخرم دقیقاً؟ سردرگمم.

دارم از آدم ها یکجورهایی متنفر می شم و دارم تلاش می کنم ازشون دور باشم ولی باز هم شکست می خورم چون خودمم یه آدمم مثل اونا؟ شاید اگه یه آدم فضایی بودم یا واقعاً یه مریخی بودم یه جایی رو برای رفتن داشتم جایی که خالی از هیچ آدمی باشه.

525

امتحانام همین امروز تموم شد و خوشحالم. سلام تابستونی که قرار نیست هیچ کاری جز خوابیدن و فیلم دیدن توش انجام بدم، خوش اومدی.